خضراء
کار گروهی جوانان ونوجوانان استان زنجان در سال پیامبر اکرم (ص)
درباره ...
مرضیه توحیدلو
فائزه جعفری
ناهید موسوی
لیلا حسنی
مریم بیات
اعظم نوری
صغری بنابی فرد
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
لینک های روزانه
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
امكانات ويژه
جود و کرم ( اخلاق )
جود و کرم
پیامبر اکرم فرمود: تربیت من از خدا و تربیت علی از من است. پروردگارم مرا به سخاوت و نیکی امر و از بخل و ستم نهی فرمود. در نزد خداوند بزرگ، چیزی بدتر از بخل و اخلاق ناپسند نیست. این دو خوی زشت، هر عبادت و عملی را که انسان برای انجام آن پوشیده است تباه می سازد.
پیام پیامبر، سید محمد تقی حکیم
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت
12:14 بعد از ظهر
( اخلاق )
زهد و پارسایی
زهد و پارسایی پیامبر از همه ی پیامبران که همگی زاهد بوده اند بیشتر بود. دیوار خانه ی پیغمبر از تنه ی درخت خرما بود.
عایشه می گوید: چهل شب بر ما گذشت و در خانه ی رسول خدا آتش و چراغی برافروخته نشد. به او گفتند: پس خوراک شما دراین مدت چه بود؟
گفت: خرما و آب.
پیام پیامبر، سید محمد تقی حکیم
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت
12:12 بعد از ظهر
وقار، خاموشی، عفت ( اخلاق )
وقار، خاموشی، عفت
پیامبر باوقارترین مردم بود. از شدت حجب و حیا نگاهش به زمین بیش از آسمان بود.
عفت او از همه بیشتر، احترامش به همنشینان خود، زیادتر بود. هنگامی که در میان اصحاب می نشست، اگر جا برای نشستن تنگ بود جمع تر می نشست تا آنان راحت بنشینند. زانوهای او از زانوهای همنشینانش جلوتر نبود. خاموشی او بسیار بود و جز در موارد احتیـاج، سخن نمی گفت. از کسی که سخن ناروا می گفت رو می گردانید. خنده ی او به صورت لبخند بود نه قهقهه. به خاطر احترام و پیروی ازآن حضرت، همنشینانش نیز به این صورت عمل می کردند.
پیام پیامبر، سید محمد تقی حکیم
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 ساعت
12:9 بعد از ظهر
برگشت خورشید ( معجزات پیامبر )
برگشت خورشید
پیامبر اکرم (ص) علی بن ابی طالب (ع) را به دنبال کاری فرستاد. هنگام نماز عصر فرا رسید و همه نماز گذاردند اما هنوز او باز نگشته بود. وقتی از مأموریت خود برگشت نماز عصر نخوانده بود. پیامبر (ص) که چشمش به علی (ع) افتاد سر خود را در جامه ای پیچید و در دامن او قرار داد و مشغول شنیدن وحی شد تا هنگامی که نزدیک بود آفتاب غروب کند. وقتی وحی به پایان رسید از وی سؤال کرد نماز عصر را خوانده ای؟ علی (ع) جواب داد: نه یا رسول الله. نتوانستم سر مبارک تو را از دامن خود دور کنم. پیامبر (ص) دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا علی به اطاعت از تو و رسول تو مشغول بود پس آفتاب را برای او برگردان. اسماء گوید: والله دیدم که آفتاب برگشت و شعاعش بلند گردید و به جایی رسید که بر زمین ها تابید و وقت فضیلت نماز عصر بازگشت. امیر المؤمنین (ع) نماز گذارد و دوباره آفتاب فرو رفت.
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385 ساعت
12:32 بعد از ظهر
سیره ی نبوی ( سیره نبوی )
حضرت امام صادق (ع) فرمودند:
مردی به پیامبر (ص) دوازده درهم تقدیم کرد و لباس پیامبر (ص) مندر س شده بود، پیامبر به علی (ع) فرمود این درهم ها را بگیر و برایم لباسی تهیه کن.
علی (ع) می گوید: به بازار رفتم و پیراهنی به دوازده درهم خریدم و نزد رسول خدا (ص) آوردم، پیامبر (ص) به آن نگاه کرد و فرمود: یا علی، غیر این را می خواهم، آیا فروشنده آن را پس می گیرد؟
گفتم: نمی دانم! فرمود: برو ببین. من نزد فروشنده آمدم و گفتم: رسول خدا (ص) این را نمی پسنددو پیراهنی غیر این می خواهد، آن را پس بگیر. فروشنده درهم ها را به من بازگرداند و من آن ها را نزد رسول خدا (ص) آوردم؛ پیامبر (ص) خود همراه من به بازار آمد تا پیراهنی بخرد، در راه کنیزی را دید نشسته و گریه می کند، رسول خدا (ص) از او پرسید چه شده است؟ عرض کرد: ای رسول خدا (ص) ، صاحبان من به من چهار درهم دادند که چیزی برایشان خریداری کنم و درهم ها را گم کردم و اینک جرأت نمی کنم نزد آنان برگردم! رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به خانه ات و به نزد صاحبانت برگرد؛ و پیامبر (ص) به بازار رفت و پیراهنی به چهار درهم خریداری کرد و آن را پوشید و خدا را شکر کرد و سپاس گفت، و بیرون آمد و مردی برهنه را دید که می گفت: هر کس به من لباسی بدهد خداوند از لباس های بهشتی به او بپوشاند!
پیامبر (ص) پیراهنی را که خریده بود از تن درآورد و به آن نیازمند پوشاند، و بازار به بازار آمد و با چهار درهم باقیمانده پیرهن دیگری خریداری کرد و آن را پوشید و خدا را شکر و سپاس گفت و به سوی خانه بازگشت، در راه باز همان کنیز را دید که نشسته و گریه می کند، رسول خدا (ص) به او فرمود: چرا نزد صاحبانت نرفتی؟ عرض کرد: ای رسول خدا، من دیر کرده ام و می ترسم مرا بزنند! پیامبر (ص) فرمود: جلو بیفت و مرا به خانه ی اربابت راهنمایی کن. بدین ترتیب رسول خدا (ص) همراه او رفت و درب منزل او ایستاد و فرمود: سلام بر شما ای اهل خانه! اما کسی جوابی نداد. بار دیگر پیامبر (ص) به آنان سلام گفت و جوابی نشنید. بار سوم پیامبر سلام را تکرار کرد و آنان پاسخ دادند: سلام بر تو ای رسول خدا و رحمت و برکات خدا بر تو باد.
رسول خدا (ص) به آنان فرمود: چرا بار اول و دوم پاسخ سلام مرا ندادید؟ عرض کردند: ای رسول خدا سلام تو را شنیدیم و دوست داشتیم بیشتر سلام شما را دریافت کنیم! پیامبر (ص) فرمود: این کنیز در انجام کار شما تأخیر کرده است او را مؤاخذه نکنید. عرض کردند: ای رسول خدا (ص)، به جهت آمدن شما او را آزاد می کنیم و او آزاد است. رسول خدا (ص) فرمود: سپاس خدای را، پولی بابرکت تر از این دوازده درهم ندیده ام، خدا به وسیله ی آن دو برهنه را لباس پوشاند و برده ای را آزاد ساخت.
بحارالانوار،جلد 16، صفحه 214
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت
11:26 قبل از ظهر
حکایت پند آموز ( داستان )
حکایت پند آموز
جناب «ابوذر غفاری» رضوان ا... علیه می فرماید: از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: «اسرافیل» بر «جبرئیل» فخر کرد و گفت: من از تو برترم! جبرئیل گفت: برای چه از من برتری؟! گفت: زیرا من همدم فرشتگان هشتگانه ی حامل عرشم، و من صاحب دمیدن صور قیامتم، و من نزدیکترین فرشتگان به خدای متعالم! جبرئیل گفت: من از تو بهترم! گفت: چرا از من بهتری؟!
گفت: زیرا من امین وحی خدایم، و من فرستاده ی خدا به سوی پیامبران و رسولانم، و من صاحب خسف ها و عذابهایم و خدا هر امتی را هلاک کرد به دست من هلاک کرد!
آنگاه محاکمه و داوری به خدای متعال بردند و خداوند به ایشان وحی فرمود: ساکت باشید، قسم به عزت و جلالم کسی را خلق کرده ام که بهتر از شماست!
گفتند: پروردگارا آیا بهتر از ما هم خلق می فرمایی در حالی که ما از نور آفریده شده ایم؟
خدای متعال فرمود: آری، و به حجاب های قدرت وحی فرمود گشوده شوند و آن ها گشوده شدند، و دیدند بر جانب راست ستون عرش مکتوب است: «لا اله الا الله، محمد رسول الله و علی و فاطمه و الحسن و الحسینُ خیر خلق الله». (معبودی جز خدای یکتا نیست، و رسول خدا محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین بهترین آفریدگان خدایند.)
آنگاه جبرئیل عرض کرد: پروردگارا تو را به حق ایشان نزد تو قسم می دهم که مرا خادم آنان قرار دهی! خدای متعال پذیرفت و فرمود: چنین قرار دادم؛ پس جبرئیل از اهل بیت است و خادم ایشان است.
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت
11:23 قبل از ظهر
حکایت پند آموز ( داستان )
حکایت پند آموز
حضرت امام صادق (ع) فرمودند: فرد یهودی نزد پیامبر (ص) آمد و حضور او ایستاد و با دقت به آن گرامی نگاه می کرد؛ پیامبر (ص) فرمودند: ای یهودی چه می خواهی؟ گفت: تو برتری یا موسی بن عمران که خدا با او سخن گفت، و تورات و عصا (ی معروف را که اژدها می شد) بر او نازل فرمود، و دریا را بر او شکافت، و ابر را سایبان او ساخت؟! پیامبر (ص) به او فرمود: البته خوشایند نیست که بنده ی خدا از خود تعریف کند اما (جهت روشن شدن حقیقت و هدایت تو) می گویم: «آدم» (ع) وقتی به آن خطا مبتلا شد توبه اش آن بود که گفت : « بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم که مرا ببخشی و بیامرزی» و خداوند او را آمرزید؛ و «نوح» (ع) وقتی به کشتی سوار شد و از غرق شدن ترسید گفت: «بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم مرا از غرق شدن نجات بخشی» و خداوند او را از آن خطر نجات داد؛ و «ابراهیم» (ع) وقتی به آتش افکنده شد گفت: «بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم که مرا از آن نجات دهی». و خداوند آن را بر او سرد و سلامت کرد؛ و «موسی» (ع) وقتی عصا را افکند و در خود بیم و هراسی یافت گفت: «بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم که مرا امنیت بخشی» و خدای متعال فرمود: «نترس همانا تو (بر ساحران) برتری داری».
ای یهودی اگر موسی زمان مرا درک می کرد و به من و نبوت من ایمان نمی آورد، ایمانش برای او هیچ فایده ای نداشت و نبوت و پیامبری به او نفعی نمی بخشد؛ ای یهودی! از نسل من است «مهدی» که وقتی قیام کند «عیسی بن مریم» برای یاری او فرود می آید و او را مقدم می دارد و پشت سر او نماز می خواند.
امالی صدوق، صفحه ی 131 و 132 / احتجاج، صفحه ی 27 و 28 / بحارالانوار، جلد 16، صفحه ی 366
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت
11:18 قبل از ظهر
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by khazraa
