خضراء
کار گروهی جوانان ونوجوانان استان زنجان در سال پیامبر اکرم (ص)
درباره ...
مرضیه توحیدلو
فائزه جعفری
ناهید موسوی
لیلا حسنی
مریم بیات
اعظم نوری
صغری بنابی فرد
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
لینک های روزانه
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
امكانات ويژه
یک اندرز ( اخلاق )
یک اندرز
مردی با اصرار بسیار از رسول اکرم یک جمله به عنوان اندرز خواست رسول اکرم به او فرمود:
ـ «اگر بگویم به کار می بندی؟»
ـ «بله یا رسول الله».
ـ «اگر بگویم به کار می بندی؟»
ـ «بله یا رسول الله».
ـ «اگر بگویم به کار می بندی؟»
ـ «بله یا رسول الله».
رسول اکرم بعد از این که سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهمیت مطلبی که می خواهد بگوید کرد، به او فرمود: «هرگاه تصمیم به کار گرفتی اول در اثر نتیجه و عاقبت آن کار فکر کن و بیندیش؛ اگر دیدی نتیجه و عاقبتش صحیح است آن را دنبال کن و اگر حاجتش گمراهی و تباهی است از تصمیم خود صرف نظر کن.»
داستان راستان، جلد دوم، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:38 قبل از ظهر
فریاد استغاثه ابوسفیان ( زندگی نامه )
جنگ بدر
فریاد استغاثه ابوسفیان
در این اثناء ابوسفیان، نخستین مسئول نگهبانی کاروان قریش، در نهایت هوشیاری و احتیاط، کاروان را در مسیر خود به طرف مکه به پیش برد، زیرا آگاه بود که راه کاروانی مکه بسیار خطرناک است، و به همین جهت به مجرد ورود به خاک حجاز، جاسوسانی را به هر سو روانه کرد، تا به این وسیله از اوضاع و احوال منطقه آگاه شود، و از تصمیم محمد (ص) و تحرکات نظامی مدینه در جهت دستبرد به کاروان، کسب اطلاع کند، ولی این تجسس به طول نینجامید زیرا جاسوسان بسیار زود برای او خبر آوردند، که محمد (ص) نیروی خود را به همین منظور، تجهیز کرد، و به جستجوی کاروان روان شده است. ابوسفیان از شنیدن این خبر به سختی سراسیمه و نگران شده زیرا که خود را در برابر خطری بزرگ و وضعی سهمگین یافت و تنها چاره را در آن دید که از سران قریش و رزم آوران مکه یاری بطلبد، و ایشان را از حقیقت حال آگاه سازد، تا مگر به یاریش بشتابند، و کاروان را از خطر برهانند.
فرستاده ابوسفیان در مکه
دیری نگذشت که «ضمضم بن عمرو غفاری» فرستاده ابوسفیان، در ارتفاعات «ابطح» در مکه ظاهر شد، در حالی که جهاز شتر را واژگون ساخته و بر پشت آن ایستاده، و جامه اش را چاک زده بود، و به بانگ بلند فریاد می زد که: ای گروه قریش، کالا! کالا! اینک اموالتان با اباسفیان در معرض دستبرد محمد و یاران او است، و من گمان ندارم که شما آن را به چنگ بیاورید، به فریاد برسید!به فریاد برسید!
مردم مکه از دیدن آن منظره و شنیدن آن خبر وحشت انگیز سخت سراسیمه شدند، و به هراس افتادند، و به دنبال احوال، با شتاب تمام تجهیز سپاهی نیرومند در سریع ترین وقت ممکن را هدف خود ساختند، و همگی قبائل قریش به وسیله مال و رجال در آن سپاه حرکت کردند، و از سیم و زر گرفته تا ساز و سلاح و مراکب بی دریغ و به وفور در اختیار سپاهیان قرار دادند. و بر این گونه سپاه مغرور قریش در ظرف سه روز و به قولی دو روز آماده و بسیج شدند، و در این میان تنها ابولهب و صفوان بن امیه امکان شرکت در بسیج نیافتند، زیرا ابولهب سخت بیمار بود و یارای حضور در جبهه را نداشت، و از این رو دیگری را به جای خود اعزام کرده و صفوان بن امیه چون پدر و برادرش به سپاه پیوستند.
اداامه دارد ...
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:36 قبل از ظهر
مردی که کمک می خواست ( داستان )
مردی که کمک می خواست
به گذشته ی پر مشقت خویش می اندیشید، به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته، روزهایی که حتی قادر نبود، قوت روزانه ی زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکر می کرد که چگونه یک جمله کوتاه فقط یک جمله که در سه نوبت پرده ی گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگانیش را عوض کرد، و او و خانواده اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد. او یکی از صحابه ی رسول اکرم بود. فقر و تنگ دستی بر او چیره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود، و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد، و از آن حضرت استمداد مالی کند. با همین نیت رفت، ولی قبل از آن که حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» آن روز چیزی نگفت، و به خانه ی خویش برگشت. باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد، آن روز همان جمله را از رسول اکرم شنید: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید، به خانه ی خویش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت، باز هم لب های رسول اکرم به حرکت آمد، و با همان آهنگ ـ که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید ـ همان جمله را تکرار کرد. این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشتری در خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است.
وقتی که خارج شد با قدم های مطمئن تری راه می رفت. با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعه گذاشته شده استفاده می کنم، و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد. با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتاً این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد و فروخت و لذت حاصل دست رنج خویش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داد، تا تدریجاً توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامی شد. روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود: «نگفتم، هر کس از ما کمکی بخواهد به او کمک می دهیم، ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند.»
داستان راستان، جلد اول، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:33 قبل از ظهر
امتحان هوش ( سیره نبوی )
امتحان هوش
تا آخر هیچ یک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالی قدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچکدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود:
«در میانت دستگیره های ایمان کدامیک از همه محکم تر است؟»
یکی از اصحاب: «نماز»
رسول اکرم: «نه»
دیگری: «زکات»
رسول اکرم: «نه»
سومی: «روزه»
رسول اکرم: «نه»
چهارمی: «حج و عمره»
رسول اکرم: «نه»
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود حضرت فرمود: «تمام اینهایی که نام بردید از کارهای بزرگ و با فضیلت است، ولی هیچکدام از این ها آن که من پرسیدم نیست. محکم ترین دستگیره های ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.»
داستان راستان، جلد دوم، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:30 قبل از ظهر
پرسش و پاسخ ( پرسش و پاسخ )
پرسش و پاسخ
اگر در روزنامه ای آیاتی از قران کریم وجود داشته باشد و در صورتی که از وجود این آیات و اسماء متبرکه اطلاع نداشته باشیم پاک کردن شیشه یا سایر استفاده ها از این روزنامه ها اشکالی دارد یا نه؟
در توهین علم و آگاهی و قصد اهانت شرط است. اگر ما از روزنامه ای برای کارهای ساده استفاده کنیم و ندانیم که در آن آیات مبارکه قرآن است. چون نمی دانستیم قصد اهانت هم نداشتیم و توهین به حساب نمی آید.
صدقه دهندگان پنج امتیاز دارند: برآمدن جاجت ها، نجات از سختی ها، وسعت روزی، نجات از مرگ بد، آمرزش گناهان، طول عمر با روزی فراوان. حدیث در فضیلت صدقه زیاد است. از جمله پیامبر (ص) نقل شده است که راجع به صدقه از شیطان پرسیدم که چرا جلوگیری می کنی؟ گفت: ای محمد! چون بینم کسی صدقه می دهد گویا ارّه بر سر من نهاده اند و مانند چوب می بُرند، پرسیدم چرا؟ گفت: صدقه پنج خاصیت دارد: مال را زیاد می کند، بیمار را شفا دهد، بلا را بگرداند، صاحبش چون برق جهنده از پل صراط بگذرد، و بی حساب وارد بهشت شود، گفتم خدا عذابت را زیاد کند.
دوباره فرمود: شش چیز را تعهد کنید تا من بهشت را برای شما ضامن شوم: دروغ نگویید، تخلف نکنید، در امانت خیانت ننماید، چشم از (نامحرم) بپوشید، بی عفتی نکنید، دست و زبان را نگه دارید، این شش کاری است که هر که بکند وارد بهشت شود.
پندهای معصومین (ع)، آیت الله حاج آقا مهدی حائری تهرانی
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:28 قبل از ظهر
نیایش از رابعه عدویه ( قطعات ادبی )
نیایش از رابعه عدویه
الهی مرا از دنیا چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ای به دوستان خورده، که ما تو را بس. خداوندا، اگر تو را از خوف دوزخ می پرستم در دوزخم بسوز و اگر به امید بهشت می پرستم بر من حرام گردان و اگر از برای تو، تو را می پرستم جمال باقی از من دریغ مدار. بار خدایا اگر فردا به دوزخ کنی من فریاد برآرم که تو را دوست داشتم با دوستان چنین کنند؟ الهی کار من و آرزوی من از جمله دنیا، یاد توست و آخرت بقای تو.
به عزت تو سوگند اگر مرا از درگاهت برانی دور نمی شوم به جهت محبتی که از تو بر دل من است.
تذکرة الاولیا، حزیه الدین عطار نیشابوری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:24 قبل از ظهر
جلوه های از پیامبر اعظم ( داستان )
جلوه های از پیامبر اعظم
روزی ابوجهل از اطرافیان خود پرسید: آیا محمد (ص) در میان شما نیز صورت به خاک می گذارد؟ گفتند: آری؟ گفت: سوگند به آنچه ما به آن سوگند یاد می کنیم، اگر او را در چنین حالی ببینم، با پای خود گردن او را له می کنم. به او گفتند: ببین او در آنجا مشغول نماز خواندن است. ابوجهل حرکت کرد تا گردن پیامبر (ص) را زیر پای خود بفشارد، ولی هنگامی که نزدیک آمد، عقب نشینی کرده و با دستش چیزی را از خود دور می کرد. با او گفتند: این چه وضعی است که در تو می بینیم؟ گفت: ناگهان میان خودم و او خندقی از آتش دیدم و منظره وحشتناکی را مشاهده کردم. در اینجا رسول خدا (ص) فرمود: قسم به کسی که جانم در دست اوست، اگر به من نزدیک شده بود، فرشتگان خدا بدن او را قطعه قطعه می کردند.
صراط مستقیم، جواد بهشتی
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:16 قبل از ظهر
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by khazraa
