خضراء
کار گروهی جوانان ونوجوانان استان زنجان در سال پیامبر اکرم (ص)
درباره ...
مرضیه توحیدلو
فائزه جعفری
ناهید موسوی
لیلا حسنی
مریم بیات
اعظم نوری
صغری بنابی فرد
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
لینک های روزانه
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
امكانات ويژه
پیامبر رحمت ( داستان )
پیامبر رحمت
حضرت محمد (ص) نماز می خواند و مردمی که از آن جا می گذشتند، می دیدند که نوه ی عبدالمطلب دارد با خویش کلماتی فصیح و زیبا بیان می کند. رکوع و سجده می رود و بدون این که بتی پیش رویش باشد، به خاک می افتد و نام خدا را بر زبان می آورد. یکی از کفار شهر مکه جسارت کرد و در حالی که پیامبر سر به سجده نهاده بود؛ امعاء و احشاء شتر را بر گردن و کتف مبارک ایشان گذاشت. دختر کوچکش فاطمه (س) گریه کنان برخاست و آن کثافات را از گردن مبارک پیامبر برداشت و به کنار انداخت.
پیامبر با صبر و حوصله ی عجیب، نمازش را با طمأنینه و وقار خاصی ادامه داد. نماز که تمام شد، جبرئیل و میکائیل پیش روی حضرت ایستاده بودند. سلام کردند و گفتند: «خداوند سبحان سلام می رساند و ما را فرمان داده است که آنچه به ما دستور دهی، انجام دهیم و هر خدمتی که از دست ما برآید کوتاهی نکنیم».
پیامبر فرمود: «مرا در این کار که خواهم کرد، یاری دهید و به دعایی که خواهم خواند، با آمین مَدد نمایید!»
جبرئیل و میکائیل ترسیدند که اگر همین لحظه از خداوند متعال بخواهد سنگ یا آتش بر اهل مکه ببارد، یا کفار مسخ شده، یا به زمین فرو روند، هر آینه به اجابت خواهد رسید.
دست های مبارک بالا رفت و لب های آن عزیز جنبید: «بار خدایا! قوم مرا به راه راست هدایت فرما، که ایشان نمی دانند ...»
جبرئیل و میکائیل شگفت زده شدند. دیده بودند همین کفار بارها و بارها آزارش داده بودند.
متواضعانه گفتند: «ای رسول خدا! به درستی که تو رحمت عالمیان هستی!»
پیامبر (ص) دست های کوچک دخترش را در دست گرفت و با قدم های آرام و شمرده به سوی خانه ی خدیجه (س) گام برداشت.
قصه های نماز، جلالی عزیزیان
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 ساعت
9:45 قبل از ظهر
رعایت حال مردم ( داستان )
رعایت حال مردم
شخصی آمد پیش رسول خدا (ص) و گفت: «ای پیامبر خدا! من بامدادان نمی توانم به نماز حاضر شوم؛ زیرا پیشنماز ما به نماز طول می دهد و من خسته می شوم.» حضرت محمد (ص) با شنیدن این سخن چنان در خشم شدند که بی سابقه بود.
پس فرمود: «بعضی از شماها را از دین منزجر می کنند. هر کس برای مردم نماز جماعت می خواند، باید نماز را طول ندهد و سبک بخواند؛ زیرا پشت سر او اشخاص ناتوان و پیر و صاحبان حاجت و کسانی که کار عجله ای دارند، به نماز ایستاده اند.»
السمیر الواعظ، جلد 2، صفحه ی 183/ قصه های نماز، جلالی عزیزیان
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت
11:24 قبل از ظهر
بی نمازان و شراب خواران ( داستان )
بی نمازان و شراب خواران
حضرت محمد (ص) فرمود: «روزی جبرئیل برای ادای وحی به نزدم آمد. هنوز آنچه را که باید بر من بخواند تمامش را نخوانده بود؛ که ناگهان آوازی سخت و صدایی هولناک برآمد.
وضع فرشته ی وحی تغییر کرد.
پرسیدم: «این چه آوازی بود؟»
گفت: «ای محمد (ص)! خدای تعالی در جهنم چاهی قرار داده است که سنگ سیاهی در آن انداختند.
اکنون پس از 13000 سال آن سنگ به زمین آن چاه رسید.»
پرسیدم: «آن چاه، جایگاه چه کسانی است؟»
گفت: «از آنِ بی نمازان و شراب خواران.»
اسرارالصلوه، صفحه ی 31/ قصه های نماز، جلالی عزیزیان
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت
11:21 قبل از ظهر
نماز با عجله ( داستان )
نماز با عجله
روزی پیامبر اکرم (ص) در مسجد نشسته بودند. در این هنگام شخصی وارد شده و به نماز ایستاد، اما بسیار با عجله رکوع و سجود به جا آورد و ارکان نماز را نیمه کاره انجام داد.
حضرت فرمودند: «مانند کلاغی که به زمین نوک می زند، خم و راست شده و نماز می خواند. هر آینه اگر او در چنین وضعی و با چنین نماز خواندنی از دنیا برود، به دین من نمرده است.»
محبت البیضاء، جلد یک، صفحه ی 341/ قصه های نماز، جلالی عزیزیان
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 ساعت
11:19 قبل از ظهر
بال و پر در آتش ( داستان )
بال و پر در آتش
روشنی چشم تو به هنگام نماز بود. همان طور که آدمی گرسنه به غذا محتاج است و تشنه ای بی تاب و عطشان در طلب آب می دود، تو نیز خود را نیازمند و تشنه ی نماز می دیدی. فرموده بودی: «آدم گرسنه با خوردن غذا و آدم تشنه با نوشیدن آب سیر می شود؛ ولی من از خواندن نماز سیر نمی شوم.»
یک روز هم که گروهی از قبیله ی بنی ثقیف به حضورت رسیدند و شرط کردند که اگر از خواندن نماز معاف باشند، مسلمان می شوند، چهره درهم کشیدی و به آن ها گفتی: «دینی که در آن نماز نباشد، خیری در آن نیست.»
و آن روز، نمازِ تو، ابوجهل را دیوانه کرده بود. خون به صورتش دویده بود و دندان هایش را از شدت خشم به هم می فشرد. دست هایش را مشت کرده بود و به نقطه ای خیره مانده بود؛ اما تو بدون کوچک ترین توجهی به اطرافت، پیشانی بر خاک گذاشته بودی و با خدایت مناجات می کردی. خون، خون ابوجهل را می خورد. آرامش عجیب تو او را دیوانه تر می کرد. در آن لحظه باید به سوگندی که به «لات» و «هبل» خورده بود، عمل می کرد. او قسم یاد کرده بود، یک روز که بر خاک می افتی و نماز می خوانی، به تو حمله کند. حالا آن لحظه ی موعود بود؛ اما دلش چون سیر و سرکه می جوشید. اما حرفی زده بود که از عاقبت آن می ترسید. او می ترسید خدایی که تو می گفتی، او را ناگهان «دود» کند. می ترسید وقتی به تو نزدیک می شود برای همیشه در همان جا هم چون مجسمه ای خشک شود. می ترسید که ...
کسانی هم که با نگاه های نگران به ابوجهل خیره مانده بودند، ترس را در وجود او می دیدند. ابوجهل می ترسید؛ اما تاب تحمل نگاه هایی را که بعدها به او به عنوان یک آدم ترسو می نگریستند، نداشت، یکی از میان آن هایی که به ابوجهل خیره مانده بود، گفت: «ببین! محمد به خاک افتاده است!»
دیگر زمان درنگ نبود. ابوجهل خشمگین و دیوانه وار به سوی تو دوید؛ اما هنوز به تو نرسیده بود که بر جایش میخکوب شد. مثل کسی که از خود دفاع کند، با سرعت دست هایش را در هوا تکان می داد و فضا را می شکافت. در همان حال نیز به عقب باز می گشت. همه دیدند که چهره ی ابوجهل مثل گچ سفید شده است. عرق سردی بر پیشانی اش نشسته و با چشم های هراسان به تو خیره مانده بود. ترس، ابوجهل را نیمه جان کرده بود. صدایش گویا از اعماق زمین درمی آمد:
ـ میان خودم و او خندقی از آتش دیدم. در آن آتش، بال و پرهایی به من نزدیک شدند ... وحشتناک بود! وحشتناک بود! وحشتناک بود!
و تو آنگاه که نمازت را به پایان بردی، لبخند ملایمی بر لب داشتی. آن هایی که شاهد آن منظره بودند، دورت حلقه بستند و تو به آرامی گفتی: «قسم به کسی که جانم در دست اوست، اگر به من نزدیک شده بود، فرشتگان خدا بدن او را قطعه قطعه می کردند!»
یک سبد گل محمدی، محمد ناصری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385 ساعت
10:20 قبل از ظهر
مسلمانان و کتابی ( داستان )
مسلمانان و کتابی
در آن ایام، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامی بود. در تمام قلمرو و کشور وسیع اسلامی آن روز، به استثناء قسمت شامات، چشم ها به آن، شهر دوخته بود که،چه فرمانی صادر می کند و چه تصمیمی می گیرد.
در خارج این شهر دو نفر یکی مسلمان و دیگری کتابی (یهودی یا مسیحی یا زرتشتی) روزی در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند. معلوم شد که مسلمانان به کوفه می روند، و آن مرد کتابی در همان نزدیکی، جای دیگری را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقداری از مسافت راهشان یکی است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند. راه مشترک، با صمیمیت، در ضمن صحبت ها و مذاکرات مختلف طی شد. به سر دو راهی رسیدند: مردم کتابی با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت، و از این طرف که او می رفت آمد. پرسید:« مگر تو نگفتی من می خواهم به کوفه بروم؟.»
- «چرا»
- «پس چرا از این طرف می آیی؟ راه کوفه که آن یکی است.»
- «می دانم، می خواهم مقداری تو را مشایعت کنم. پیغمبر ما فرمود: «هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند، حقی بر یکدیگر پیدا می کنند.» اکنون تو حقی بر من پیدا کردی. من به خاطر حق که به گردن من داری می خواهم چند قدمی تو را مشایعت کنم و البته بعد به راه خودم خواهم رفت.»
-«اوه، پیغمبر شما که این چنین نفوذ و قدرتی در میان مردم پیدا کرد و با این سرعت دینش در جهان را ئج شد، حتماً به واسطه ی همین اخلاق کریمه اش بوده است.»
تعجب و تحسین مردم کتابی در این هنگام به اوج خود رسید، که برایش معلوم شد، این رفیق مسلمانش، خلیفه ی وقت علی بن ابیطالب«ع» بود. طولی نکشید که همین مرد مسلمان شد، و در شمار افراد مومن و فداکار اصحاب علی علیه السلام قرار گرفت.»
داستان راستان، شهید استاد مرتضی مطهری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت
10:44 قبل از ظهر
مردی که کمک می خواست ( داستان )
مردی که کمک می خواست
به گذشته ی پر مشقت خویش می اندیشید، به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پر مرارتی را پشت سر گذاشته، روزهایی که حتی قادر نبود، قوت روزانه ی زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکر می کرد که چگونه یک جمله کوتاه فقط یک جمله که در سه نوبت پرده ی گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگانیش را عوض کرد، و او و خانواده اش را از فقر و نکبتی که گرفتار آن بودند نجات داد. او یکی از صحابه ی رسول اکرم بود. فقر و تنگ دستی بر او چیره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود، و وضع خود را برای رسول اکرم شرح دهد، و از آن حضرت استمداد مالی کند. با همین نیت رفت، ولی قبل از آن که حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» آن روز چیزی نگفت، و به خانه ی خویش برگشت. باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد، آن روز همان جمله را از رسول اکرم شنید: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید، به خانه ی خویش برگشت. و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان می دید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت، باز هم لب های رسول اکرم به حرکت آمد، و با همان آهنگ ـ که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید ـ همان جمله را تکرار کرد. این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشتری در خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است.
وقتی که خارج شد با قدم های مطمئن تری راه می رفت. با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعه گذاشته شده استفاده می کنم، و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد. با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتاً این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد و فروخت و لذت حاصل دست رنج خویش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داد، تا تدریجاً توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامی شد. روزی رسول اکرم به او رسید و تبسم کنان فرمود: «نگفتم، هر کس از ما کمکی بخواهد به او کمک می دهیم، ولی اگر بی نیازی بورزد خداوند او را بی نیاز می کند.»
داستان راستان، جلد اول، متفکر شهید استاد مرتضی مطهری
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:33 قبل از ظهر
جلوه های از پیامبر اعظم ( داستان )
جلوه های از پیامبر اعظم
روزی ابوجهل از اطرافیان خود پرسید: آیا محمد (ص) در میان شما نیز صورت به خاک می گذارد؟ گفتند: آری؟ گفت: سوگند به آنچه ما به آن سوگند یاد می کنیم، اگر او را در چنین حالی ببینم، با پای خود گردن او را له می کنم. به او گفتند: ببین او در آنجا مشغول نماز خواندن است. ابوجهل حرکت کرد تا گردن پیامبر (ص) را زیر پای خود بفشارد، ولی هنگامی که نزدیک آمد، عقب نشینی کرده و با دستش چیزی را از خود دور می کرد. با او گفتند: این چه وضعی است که در تو می بینیم؟ گفت: ناگهان میان خودم و او خندقی از آتش دیدم و منظره وحشتناکی را مشاهده کردم. در اینجا رسول خدا (ص) فرمود: قسم به کسی که جانم در دست اوست، اگر به من نزدیک شده بود، فرشتگان خدا بدن او را قطعه قطعه می کردند.
صراط مستقیم، جواد بهشتی
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 ساعت
8:16 قبل از ظهر
قویترین انسان ( داستان )
قویترین انسان
روزی پیامبر اسلام از محلی میگذشت، مشاهده کرد گروهی از جوانان سرگرم مسابقه وزنه برداری هستند. آنجا سنگ بزرگی بود که هر کدام آن را به قدر توانایی خود بلند می کردند. رسول خدا پرسیدند: چه میکنید؟ زورآزمایی میکنیم تا بدانیم کدام یک از ما نیرومندتر است؟ فرمود: مایلید من بگویم کدامتان از همه قویتر و زورمندتر است؟ عرض کردند: بلی! یا رسول الله. چه بهتر که پیامبر اسلام بگوید چه کسی از همه قویتر است. پیامبر اسلام فرمود: از همه نیرومندتر کسی است که هرگاه از چیزی خوشش آمد علاقه به آن چیز او را به گناه و خلاف حق وادار نکند و هرگاه عصبانی شد طوفان خشم او را از مدار حق خارج نکند. کلمهای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد و هرگاه قدرتمند گشت به زیاده از اندازه حق خود دست درازی نکند.
داستان های بحارالانوار، جلد 2، صفحه ی 25
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت
9:23 قبل از ظهر
حضور در مجامع عمومی ( داستان )
حضور در مجامع عمومی
«رسول خدا(ص) فرموده همانا خداوند تبارک و تعالی انزوا و دیر نشینی را بر ما مقرّر نکرده، رهبانیّت امت من جهاد در راه خدا است.»
مدتی بود که رسول خدا صلی الله علیه وآله، یکی از اصحاب خود را ملاقات نمی کرد. روزی حالش را جویا شد. او را به حضور پیامبر(ص) آوردند. حضرت علت غیبت او را پرسید. مرد ضمن اظهار دلتنگی از معاشرت با مردم گفت: ای رسول خدا! تصمیم دارم بالای کوهی روم و از مردم دوری گزینم و با خدای خویش خلوت کنم و او را عبادت نماید. پیامبر (ص) او را از این کار بازداشت و فرمود: همانا یک ساعت پایداری شما بر امری ناخوشایند در بعضی از صحنه های اسلام، از چهل سال عبادت در خلوت بهتر است.
آداب معاشرت
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت
9:3 قبل از ظهر
داستان ( داستان )
داستان
یکی از مسلمانان ثروتمند با لباس تمیز و فاخر محضر رسول خدا(ص) آمد و در کنار حضرت نشست. سپس فقیری ژنده پوش با لباس کهنه وارد شد و در کنار آن مرد ثروتمند قرار گرفت. مرد ثروتمند یکباره لباس خود را جمع کرد و خویش را به کناری کشید تا از فقیر فاصله بگیرد. پیامبر خدا از این رفتار متکبرانه سخت ناراحت شد و به او رو کرد و فرمود: آیا ترسیدی چیزی از فقر او به تو سرایت کند؟ مرد ثروتمند گفت: خیر! یا رسول الله. پیامبر: آیا ترسیدی از ثروت تو چیزی به او برسد؟ ثروتمند: خیر! پیامبر: ترسیدی لباس او لباس تو را کثیف نماید؟ ثروتمند: خیر! یا رسول الله. پیامبر: پس چرا از او فاصله گرفتی و خودت را کنار کشیدی؟ ثروتمند: من همدمی( شیطان یا نفس اماره) دارم که فریبم میدهد و نمیگذارد واقعیتها را ببینم، هر کار زشتی را زیبا جلوه می دهد و هر زیبایی را زشت نشان می دهد. این عمل زشت که از من سر زده یکی از فریبهای اوست. من اعتراف می کنم که اشتباه کردم. اکنون حاضرم برای جبران این رفتار ناپسندم سرمایه خود را رایگان به این فقیر مسلمان بدهم. پیامبر به مرد فقیر فرمود: آیا این بخشش را میپذیری؟ فقیر: نه! یا رسول الله ثروتمند: چرا؟! فقیر: زیرا میترسم من نیز مانند تو متکبر و خود پسند باشم و رفتارم مانند تو نادرست و دور از عقل و منطق گردد.
داستانهای بحار الانوار، ج2، ص ۲۲
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
دوشنبه یکم آبان 1385 ساعت
8:46 قبل از ظهر
آغاز وحی ( داستان )
آغاز وحی
فــرشتــه ای از طـرف خـدا مامور شد آیـاتی چنـد به عنوان طلیعه و آغاز کتاب هدایت و سعـادت، برای «امین قریش» بخواند تا او را به کوه نبوت مفتخر سازد. آن فرشته، همان (جبرئیل) و آن روز همان روز (مبعث) بود که در آینده درباره تعیین این روز صحبت می کنیم. جای شک نیست که روبرو شدن با فرشته ، آمادگی خاصی لازم دارد تا روح شخص بزرگ و نیرومند نباشد ما تاب و تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت (امین قریش) این آمادگی را به وسیله عبارت های طولانی تفکرهای ممتد و عنایات الهی به دست آورده بود. به نقل بسیاری از سیره نویسان، پیش از روز بعثت خوابها و رویاهایی میدید که مانند روز روشن دارای حقیقت بود پس از مدتی لذت بخش ترین ساعات برای او، ساعت خلوت و عبادت در حال تنهایی بود. او به همین حال به سر میبرد تا این که در روز مخصوصی فرشتهای با لوحی فرود آمد و آن را در برابر او گرفت و به او گفت: «اقراء» یعنی بخوان. او از آنجا که امی و درس نخوانده بود پاسخ داد که من توانایی خواندن ندارم. فرشته وحی او را سخت فشرد سپس درخواست خواندن کرد، و همان جواب را شنید، فرشته بار دیگر او را سخت فشرد این عمل سه بار تکرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس کرد می تواند لوحی که در دست فرشته است بخواند در این موقع آیات را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر به شمار می رود خواند اینک ترجمه آیات:«بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید، کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است آن که قلم را تعلیم داد و به آدمی آن چه را که نمی توانست آموخت». جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و پیامبر نیز پس از نزول وحی، از کوه «حرا» پایین آمد؛ و به سوی خانه «خدیجه» رهسپار شد.
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت
8:52 قبل از ظهر
رحمت آسمانی ( داستان )
رحمت آسمانی
حلیمه خاتون نقل می کند که روزی در کنار محمد (ص) نشسته بودم ناگهان دو مرغ سفید آمدند و در گریبان آن حضرت رفتند و ناپدید شدند. حلیمه می گفت: من این نوع اتفاقات عجیب را در وی مشاهده میکردم، گاهی شاد می شدم، گاهی نگران. حلیمه میگوید: روزی من محمد (ص) را در خانه گذاشتم و به جهت حاجتی به بیرون رفتم و چون به خانه باز گشتم با فریاد و ناراحتی گفتم: محمد (ص) کجاست؟ شوهرم گفت: با خواهرش به تماشای صحرا رفته است. آن روز نیز هوا خیلی گرم بود. وقتی دخترم، محمد (ص) را به خانه آورد با عصبانیت به دخترم گفتم: چرا محمد (ص) را در این گرما بیرون بردی. دخترم رو به من کرد و گفت: ای مادرم ناراحت مشو، ما هر جا که میرفتیم ابر سفیدی بالای سر او سایه میافکند.
کلیات تحفه المجالس، ابن تاج الدین
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت
8:46 قبل از ظهر
نامگذاری سرزمین قم ( داستان )
نامگذاری سرزمین قم
مرحوم صدوق در کتاب «علل الشرایع از عیسی بن عبدالله اشعری» نقل می کند که امام صادق فرمود :
پدرم از پدرش و او از پدرش تا رسول خدا صلی الله علیه و آله خبر دادند که آن حضرت فرمود: هنگامی که خداوند در شب معراج مرا به آسمانها برد، جبرئیل مرا بر دوش راستش گرفت. نگاه کردم به مکانی در ارض جبل (زمین کنار کوه) که رنگ سرخ داشت و آنچنان میدرخشید که خوشرنگتر از زعفران و خوشبوتر از مشک بود ناگهان دیدم در آن مکان پیری نشسته است که کلاهی دراز بر سر دارد، از جبرئیل پرسیدم : این بقعه و مکان سرخ کجاست که خوشرنگ تر از زعفران و خوشبو تر از مشک است؟
در پاسخ گفت: این مکان، محل سکونت شیعه تو و شیعه وصی تو علی علیه السلام است گفتم: این کلاه دراز کیست؟ گفت: او ابلیس پدر شیطانهاست. گفتم: او در آنجا چه میخواهد؟ گفت: او میخواهد مردم آنجا را از ولایت امیرمومنان (ع) باز دارد و آنها را به سوی فسق و انحراف دعوت کند. گفتم: ای جبرئیل، ما را به آن مکان ببر. جبرئیل مرا به سرعت برق جهنده به آنجا رساند به پیر کلاه دراز گفتم: قم یا ملعون (برخیز ای لعنت شده) و از اینجا برو. برو به میان دشمنان مردم این سرزمین و در اموال و اولاد و زنان آنها شرکت کن، چرا که شیعه من و شیعه علی به گونهای هستند که تو را بر آنها سلطه نیست . از این رو که پیامبر فرمود: « قم یا ملعون» این سرزمین قم نامگذاری شد.
آفتاب عالمتاب،لطیف راشدی ص 76 و 77
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1- بحار الانوار ( ط قدیم ) ج6 ، ص398 .
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
سه شنبه هجدهم مهر 1385 ساعت
8:33 قبل از ظهر
پیامبر(ص) را با احترام صدا بزنید ( داستان )
پیامبر(ص) را با احترام صدا بزنید
وقتی آیه ی63 سوره نور نازل شد که می فرماید:« لا تَجعَلوا دُعاء الرَّسُولِ بَینَکُم کَدُعاءِ بَعضِکُم بَعضاً».
(پیامبر را آنگونه که یکدیگر را صدا میزنید صدا نزنید) مسلمانان به پیروی از این آیه دیگر به پیامبر صلّی الله علیه و آله « یا محمد» نمی گفتند بلکه «یا رسول لله» و «یا ایّها النبی» می گفتند. فاطمه زهرا سلام الله علیها می فرماید: بعد از نزول این آیه من دیگر جرات نکردم پدرم را به عنوان« یا ابتاه»( پدر جان) صدا کنم، بلکه وقتی به خدمتش می رسیدم یا رسول الله( ای رسول خدا) می گفتم. یکی دو بار این خطاب را تکرار کردم دیدم پیامبر صلّی الله عليه و آله ناراحت شد و به من فرمود: ای فاطمه، این آیه درباره تو نازل نشده است و نه درباره خاندان و نسل تو، تو از منی و من از توام. سپس این جمله را فرمود: «قولی یا ابه فانّها احیا للقلب و ارضی للّرب1». بگو پدر جان، که این سخن قلب (من) را زنده و خدا را خشنود می سازد.
کتاب آفتاب عالمتاب، لطیف راشدی ص 38
پاورقي:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1ـ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 320
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
یکشنبه نهم مهر 1385 ساعت
10:6 قبل از ظهر
حکایت پند آموز ( داستان )
حکایت پند آموز
جناب «ابوذر غفاری» رضوان ا... علیه می فرماید: از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمود: «اسرافیل» بر «جبرئیل» فخر کرد و گفت: من از تو برترم! جبرئیل گفت: برای چه از من برتری؟! گفت: زیرا من همدم فرشتگان هشتگانه ی حامل عرشم، و من صاحب دمیدن صور قیامتم، و من نزدیکترین فرشتگان به خدای متعالم! جبرئیل گفت: من از تو بهترم! گفت: چرا از من بهتری؟!
گفت: زیرا من امین وحی خدایم، و من فرستاده ی خدا به سوی پیامبران و رسولانم، و من صاحب خسف ها و عذابهایم و خدا هر امتی را هلاک کرد به دست من هلاک کرد!
آنگاه محاکمه و داوری به خدای متعال بردند و خداوند به ایشان وحی فرمود: ساکت باشید، قسم به عزت و جلالم کسی را خلق کرده ام که بهتر از شماست!
گفتند: پروردگارا آیا بهتر از ما هم خلق می فرمایی در حالی که ما از نور آفریده شده ایم؟
خدای متعال فرمود: آری، و به حجاب های قدرت وحی فرمود گشوده شوند و آن ها گشوده شدند، و دیدند بر جانب راست ستون عرش مکتوب است: «لا اله الا الله، محمد رسول الله و علی و فاطمه و الحسن و الحسینُ خیر خلق الله». (معبودی جز خدای یکتا نیست، و رسول خدا محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین بهترین آفریدگان خدایند.)
آنگاه جبرئیل عرض کرد: پروردگارا تو را به حق ایشان نزد تو قسم می دهم که مرا خادم آنان قرار دهی! خدای متعال پذیرفت و فرمود: چنین قرار دادم؛ پس جبرئیل از اهل بیت است و خادم ایشان است.
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت
11:23 قبل از ظهر
حکایت پند آموز ( داستان )
حکایت پند آموز
حضرت امام صادق (ع) فرمودند: فرد یهودی نزد پیامبر (ص) آمد و حضور او ایستاد و با دقت به آن گرامی نگاه می کرد؛ پیامبر (ص) فرمودند: ای یهودی چه می خواهی؟ گفت: تو برتری یا موسی بن عمران که خدا با او سخن گفت، و تورات و عصا (ی معروف را که اژدها می شد) بر او نازل فرمود، و دریا را بر او شکافت، و ابر را سایبان او ساخت؟! پیامبر (ص) به او فرمود: البته خوشایند نیست که بنده ی خدا از خود تعریف کند اما (جهت روشن شدن حقیقت و هدایت تو) می گویم: «آدم» (ع) وقتی به آن خطا مبتلا شد توبه اش آن بود که گفت : « بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم که مرا ببخشی و بیامرزی» و خداوند او را آمرزید؛ و «نوح» (ع) وقتی به کشتی سوار شد و از غرق شدن ترسید گفت: «بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم مرا از غرق شدن نجات بخشی» و خداوند او را از آن خطر نجات داد؛ و «ابراهیم» (ع) وقتی به آتش افکنده شد گفت: «بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم که مرا از آن نجات دهی». و خداوند آن را بر او سرد و سلامت کرد؛ و «موسی» (ع) وقتی عصا را افکند و در خود بیم و هراسی یافت گفت: «بار خدایا به حق محمد و آل محمد از تو مسئلت می دارم که مرا امنیت بخشی» و خدای متعال فرمود: «نترس همانا تو (بر ساحران) برتری داری».
ای یهودی اگر موسی زمان مرا درک می کرد و به من و نبوت من ایمان نمی آورد، ایمانش برای او هیچ فایده ای نداشت و نبوت و پیامبری به او نفعی نمی بخشد؛ ای یهودی! از نسل من است «مهدی» که وقتی قیام کند «عیسی بن مریم» برای یاری او فرود می آید و او را مقدم می دارد و پشت سر او نماز می خواند.
امالی صدوق، صفحه ی 131 و 132 / احتجاج، صفحه ی 27 و 28 / بحارالانوار، جلد 16، صفحه ی 366
نوشته شده توسط
گروه خضراء در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 ساعت
11:18 قبل از ظهر
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by khazraa